سینما حقیقت - آخرين عناوين نقد :: نسخه کامل http://www.irandocfest.ir/fa/12thFestival/naghd Sat, 28 Nov 2020 12:14:36 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط سینما حقیقت http://www.irandocfest.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سینما حقیقت آزاد است. Sat, 28 Nov 2020 12:14:36 GMT نقد 60 یکی داستان، پر آب چشم http://www.irandocfest.ir/fa/news/3390/یکی-داستان-پر-آب-چشم دوربینِ فیلم «خوشبخت بودم...» تماشاگران را در کوتاه‌ترین زمان به جایی در قلب عراقِ آشوب‌زده پرتاب می‌کند. جایی که در آن، نبرد نیروهای محلی و داعش با قدرت ادامه دارد و زن خبرنگاری که ظاهراً برای یکی از شبکه‌های تلویزیونی کار می‌کند، خود را به خط مقدم این مبارزه رسانده تا از حوادث آن گزارش تهیه کند. به این ترتیب، مخاطب فرصت پیدا می‌کند تا پیش از آن که با شخصیت محوری فیلم آشنا شود، همراه او به میانه‌ی این نبرد مهیب راه پیدا کند. در همین زمینه نمای افتتاحیه‌ی فیلم‌ که تنهاییِ شخصیت اصلی را در یک بیغوله نشان می‌دهد و هم‌چنین نمای بعد از آن که او را در حال جابه‌جا کردن پرنده‌های تازه متولد شده نشان می‌دهد، اطلاعات خاصی درباره‌ی این زن، حرفه‌اش و هم‌چنین جغرافیای محل ارائه نمی‌دهد (اگر اشاره به شهر موصل آن‌هم در یکی از دیالوگ‌ها نبود، به زحمت می‌شد میان عراق یا سوریه به عنوان محل وقوع ماجرا تفاوت قائل شد.) تنها چیزی که در طول فیلم درمی‌یابیم این است که نام او نور است و برای تهیه‌ی گزارش از خط مقدم جبهه، همسر و فرزندان خود را تنها گذاشته است. حتی پست سازمانی او و احتمالاً شبکه‌ای که برای آن کار می‌کند نیز مشخص نیست. با این وجود تمرکز دوربینِ فیلم، به صورت کامل بر او مستقر است؛ زنی که هم‌دوش و هم‌پای مردان رزمنده، کوچه‌ها و خیابان‌های نیمه‌ویران و پر آشوب را پشت سر می‌گذارد تا شاهد قصه‌ی پرغصه‌ی آن‌ها باشد. از سوی او واکنشی هم اگر هست، بیش‌تر، هم‌دردی با زنان و کودکان رنج‌دیده‌ای است که به کُنج پستوی خانه‌ها خزیده‌اند تا مثلاً برای خود، سرپناه و سنگری تدارک ببینند یا در چادرهای محافظت‌شده، دوران فترت را سپری می‌کنند. در جایی از فیلم، یکی از فرمانده‌ها که با واکنش نور نسبت به نوع برخورد یکی از سربازها با خانواده‌های وابسته به نیروهای داعش مواجه شده می‌گوید: «وظیفه‌ی تو فقط فیلم گرفتنه.» و او در پاسخ می‌گوید: «نه. اصلاً هم این‌طوری نیست. من نیومدم چیزی رو ثابت کنم. اومدم خانواده‌ها رو نجات بدم...گور پدر فیلم‌برداری و شبکه...همین الآن می‌تونید از دستم شکایت کنید تا اخراجم کنند!» در حقیقت، کاری که او انجام می‌دهد چیزی در حد فاصل روزنامه‌نگاری (کمک به ثبت یک واقعه‌ی هولناک جهانی) و فعالیت‌های حقوق بشری (رسیدگی به وضعیت زن‌ها، کودکان زخمی و هم‌چنین مداوای آن‌ها) است که به شهادت یکی از نشانه‌های موجود در فیلم، ظاهراً زیر نظر سازمان بهداشت جهانی انجام می‌شود. تنها شخصیتی که حضور او را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد زن دیگری به‌ نام «اُمِ‌هنادی» است که خیلی دیر و در دو سوم پایانی وارد فیلم می‌شود. یک فرمانده عملیاتِ مسلط و توانمند که هم در کار توزیع غذا در میان نیروهاست و هم در زمینه‌ی طراحی و اجرای عملیات فعالیت می‌کند؛ و این در حالی است که در طرف مقابل، هرگز دیده نمی‌شود که مثلاً نور چیزی بنویسد، گفت‌وگویی انجام دهد یا گزارشی تهیه کند! به این ترتیب همراهی او برای مداوای یکی از کودکان کمپ «حمام‌العلیل» که در جریان انفجار یک بمب کنار جاده‌‌ای پای خود را از دست داده، و هم‌چنین مشایعت یکی از سربازان که سرانجام پس از سه سال موفق به ملاقات با مادرش می‌شود، از فرازهای تاثیرگذار و احساس‌برانگیز این فیلم به حساب می‌آید که به لطف دوربین سینمای مستند جلوه‌‌ای ماندگار پیدا کرده است. مهم‌ترین فصل در میان فعالیت‌های نور که اتفاقاً نام فیلم هم از آن گرفته شده، فصل رویارویی او با خانواده‌ها و وابستگان نیروهای دشمن یا همان داعشی‌هاست. در این بخش از فیلم شرایطی فراهم می‌شود تا مخاطب با دیدگاه برخی از این خانواده‌ها آشنا شود. دیدگاه‌هایی که نشان می‌دهد بعضی از آن‌ها نه با تندروی‌ها و دیدگاه‌های جزم‌گرایانه‌ی ارتش داعش مشکل داشته‌اند و نه با قوانین سخت‌گیرانه‌ی آن‌ها در مورد نوع لباس پوشیدن و مثلاً بیرون رفتن از خانه در حضور محارم. جالب‌ این که بعضی از آن‌ها اعتراف می‌کنند دل‌شان برای روزهای حضور داعش در عراق تنگ شده و نمی‌دانسته‌اند که بعد از آن روزها چه دشواری‌هایی انتظارشان را می‌کشد! از این دیدگاه، صحنه‌ی انفجارِ فیلم، تعیین‌کننده‌ترین بخش آن به حساب می‌آید. جایی که خودروی حامل نور و سایر شبه‌نظامی‌ها مورد اصابت یک بمب قوی قرار می‌گیرد و در کسری از ثانیه، جاده‌ی برون‌شهری به یک قتل‌گاه تمام عیار تبدیل می‌شود. قتل‌گاهی که دستِ خلافتِ خودخوانده‌ی داعش آلوده به آن است. همان خلافتی که به شهادت این فیلم هنوز هم بسیاری از خانواده‌های عراقی از آن حمایت می‌کنند!     ]]> نقد Mon, 30 Jul 2018 07:04:10 GMT http://www.irandocfest.ir/fa/news/3390/یکی-داستان-پر-آب-چشم عشق آزمایشگاهی http://www.irandocfest.ir/fa/news/3389/عشق-آزمایشگاهی طبیعتا وقتی با اسمی خاص از یک فیلم مواجه می­شویم انتظار دیدن فیلم خاصی را هم داریم. فیلم مستند "لاوراتوار" (عشق آزمایشگاهی) آخرین ساخته علی همراز از جمله فیلم­هایی است که چنین انتظاری را برآورده می­کند. در واقع درست در همان پلان­های آغازین فیلم با سوالات جدی در مورد چیستی فضای حاکم بر فیلم و کیستی شخصت­های درون آن مواجه می­شویم و همچنان تا پایان فیلم لحظه­ای نمی­توانیم از اندیشه به آن­ها غافل شویم. شاید بی راه نباشد اگر این فیلم را به لحاظ سبک و درونمایه آغاز دور جدیدی در فیلم سازی وی بدانیم. سبک جدیدی در کار او که همچون نقاشان اکسپرسیونیست می­خواهد حالات درونی انسان، مخصوصاً عواطف و افکاری چون ترس، شک، نفرت، اضطراب و به ویژه عشق را با آمیزه­ای از غلو و تندی رنگ­ها و اشکال نشان دهد. همچنین جدیت و جستجوی مفاهیم فلسفی در پرتو بهره گیری از نشانه شناسی از دیگر ویژگی­های برجسته کار اوست. با این وجود کماکان ردپای سبک سینمای همیشگی او را در این اثر هم می­توان دید. برای مثال استفاده از گفتار به مثابه ابزار بیان فیلم؛ چنانچه از دریچه گفتار به دنیای ذهن آبان، شخصیت زن فیلم راه می­یابیم. ردپای دیگر و البته بسیار مهمی که می­بینیم موضع مخالفت علی همراز با سبک سینمایی مدعی مشاهده گری محض است. با وجود اینکه این فیلم بر آن است که تماما از توان تصویری در بیان اندیشه فیلم ساز و شخصیت­های فیلم بهره برد، اما در عین حال در چند جای مختلف صدای فیلم ساز را در گفتگوی با سوژه­ها می­شنویم تا همچنان نقش او در خلق واقعیت و جهان فیلم یادمان نرود واسیر توهم مشاهده واقعیت عریان نشویم. محمد و آبان زوج جوانی هستند که چهار ماه از زندگی مشترکشان می­گذرد. این زوج هنرمند که گویا دستی در هنرهای موسیقی و نمایش دارند در همین اوایل زندگی با پرسش­های اساسی بزرگی مواجه شده­اند. پرسش­هایی که به نظر می­رسد ابهامات و مشغله ذهنی فراوانی برایشان، به ویژه برای آبان ایجاد کرده است. شاید با کمی غلو بتوان کلیدی­ترین سوال ذهن آبان را ((ما از هم چی میدونیم؟)) دانست. سوالی که از مجرایش رو به جهان ذهنی هر دو و بیشتر آبان می­کنیم. او در پایداری عشق تردید دارد که مبادا فقط همچون نگاتیو عکس­هایی مجزا باشد که هر کدام به تنهایی بی معنا باشند. محمد و آبان هر دو از تفاوت­هایشان می­گویند، از آن ویژگی اخلاقی در طرف مقابل که آزارشان می­دهد برایمان می­گویند، از اخلاف سلیقه­شان و همه اختلاف­ها و فردیت­های رنگارنگی که در سکانسی نسبتا طولانی و اکسپرسیو می­بینیم که زندگی مشترک، آن­ها را در تلاطمِ درهم­آمیختگی و بازیابی مجدد قرار می­دهد. فیلم کمابیش رازآلود لاوراتوار از آن دسته فیلم هایی نیست که جواب حاضر و آماده تحویل مخاطب دهد. همین ویژگی فیلم است که اجازه نمی دهد سرسری از کنار آن رد شویم. باید قدری بیشتر تامل کنیم و بیشتر بیاندیشیم. آنچه که نباید در مورد لاوراتوار غافل شد جایی است که فیلم ساز در مواجه با مساله اصلی فیلمش ایستاده است. در واقع ممکن است در نگاه اول اینطور به نظر برسد که دوربین ناظر بر درون یک زندگی خصوصی زناشویی و محصور در مساله محمد و آبان است. به بیان دیگر ممکن است با خود بگوییم این مساله خصوصی زندگی این زوج است و لحظه­ای همچون یک دانای کل به نظاره زندگی آن­ها و سوالات و ابهامات فلسفی­شان بنشینیم و چه بسا سری هم تکانی دهیم که ای بابا چه گرفتاری شدند لا به لای این سوالات موهوم! اما دیدن فیلم که تمام می­شود و دوباره و چندباره که به آن فکر کنیم متوجه می­شویم که نه، اصلا نمی تواند اینطور باشد. نه علی همراز با آن علاقه­اش به اجتماعی دیدن مسائل با این خوانش جور در می­آید، که اگر غیر از این بود صدایش را در فیلم نمی شنیدیم و نه اساسا مساله، مساله­ای فردی است. بنابراین هرچند که ما در طول فیلم چندان اثری از ریشه­های اجتماعی پدیده و تاثیر آن بر زندگی این زوج نمی­بینیم، با این وجود از دریچه زندگی آن­ها به جهان اجتماعی­ای نگاه می­کنیم که با منطق­های رایج نسبتا مشترک، گرفتاری­های مشترک را برای مردمان رغم زده است. کمی که بیشتر دقت کنیم می­بینیم لاوراتوار جهان ذهنی محمد و آبان را با جهان ذهنی ماهایی که با آن­ها اشتراکات فراوان داریم به اشتراک گذاشته است. بسیاری از ما کمابیش با چنین مساله­ای در زندگی دست و پنجه نرم می­کنیم و ممکن است هر از چندگاهی همچون آبان در این فکر باشیم که شاید برسد گاهی که سوال­ها دست از سر آدم بردارند، بلکه بتوانیم زندگی را زندگی کنیم.   ]]> نقد Mon, 30 Jul 2018 07:01:23 GMT http://www.irandocfest.ir/fa/news/3389/عشق-آزمایشگاهی ريشه درخاك، سايه درآب ! http://www.irandocfest.ir/fa/news/3388/ريشه-درخاك-سايه-درآب تصويري از يك بخاري هيزمي پر از آتش سرخ و گداخته، همراه با بارش خفيف برف در پشت پنجره ي يك خانه ي محقر و روستايي، با نگاه پير زني تنها و درمانده كه به نقطه‌يي دور از آب هاي يك درياچه ي پهناور- با ظاهري يخ زده و سرد - چشم دوخته است، همه و همه حكايت از زمستاني دارد كه در راه است و سازنده ي فيلم «لوتوس»، مي كوشد تا در معرفه‌يي كوتاه ما را با تنهايي و بي تابي هاي دروني پيرزن نزديك كند. مادري تنها كه گويي همه ي شب ها و روزها و تنهايي اش را با كسي كه به ظاهر در كنارش نيست اما در همه ي لحظه هاي تنهايي در كنار اوست، با او قسمت مي كند.  اگر تصويري از گذاشته شدن دو بشقاب بر سر سفره مي بينيم يا وقت چاي، دو استكان چاي ديده مي شود و حتي براي يك چُرت زدن كوتاه در كنار همان بخاري هيزمي گرم، دو متكا روي فرش گذاشته مي شود، گويي هنوز نبودن ِعزيزش را باور نكرده است و او را هميشه در كنار خودش مي بيند! كمي بعد، وقتي با نگاه حسرت آلود پيرزن به قاب عكس روي تاقچه، واگويه هاي درد و دل گونه ي او را مي شنويم، تازه درمي يابيم كه از 12 سال پيش تا حالا، حتي يك بار هم نتوانسته است بر سر مزار پسر شهيدش كه پس از آبگيري يك سد بزرگ، حالا درست در يك نقطه ي جزيره مانند در ميان آب هاي درياچه ي سد لفور - در منطقه ي سوادكوه - واقع شده است، حاضر شود و در تمام اين سال ها نيز هر بار كه خواسته است خود را به آن جزيره ي كوچك و تنها برساند، به بهانه ي خطرناك بودن و ايمن نبودن اين مسير آبي، مانع او شده اند و به او اجازه ي رفتن نداده اند!  در جايي از فيلم كه با جنب و جوش خاص پيرزن در آماده سازي بعضي چيزهاي كوچك مثل گذاشتن نان تازه در سفره و سيب و تخم كدوهاي بو داده كه مورد علاقه پسرش بوده رو به رو مي شويم، در مي يابيم كه انگار تازه، سال ها انتظار تلخ و آزار دهنده ي پيرزن دارد به سر مي رسد. سپيده دم، با شنيدن صداي قايق موتوري و ديدن پيرزن در قايق، با او همراه مي شويم و دقايقي بعد در دل يك جزيره ي كوچك سر از آب به در آورده، ديدن چهره ي مشتاق و پر اميد مادري كه سال ها به ديدار پسرش نرفته است ، ما را هم به شوق مي آورد. نزديك شدن او به يك كلبه ي نيمه خراب و تك افتاده، در يك نقطه ي پر درخت و كمي بعد ديده شدن مزاري كه مثل مقبره‌يي بي متولي رها شده و متروك به نظر مي رسد، غمي غريب بر فضاي فيلم سايه مي افكند.  استفاده از عنوان نمادين و البته پرمعناي «لوتوس» - نيلوفر آبي - كه در فرهنگنامه ها از آن با عنوان «سوسن شرقي» نيز ياد كرده اند، به ويژه در مشرق زمين، از ديرباز نشانه ي خلوص و پاكي و دانش و معرفت بوده است. به ويژه در مذهب، نماد پاكي و تهذيب نفس بوده و آدميان را به نور زندگي دعوت مي كند. نيلوفر آبي كه ريشه در خاك و سايه در آب دارد، تمثيلي روشن از پسر شهيد پيرزن است كه به عنوان نماد پاكي و تهذيب نفس، همچنان كه درست مثل نيلوفر آبي، روي به سوي خورشيد دارد، همه را به نور زندگي دعوت مي كند. تماشاي واگويه هاي مادرانه‌ي پيرزن، پس از سال هاي انتظار - به ويژه در جايي كه با ديدن در حال حركت، با خودش زمزمه‌يي حسرت آلود دارد كه: "اي كاش من هم ابر بودم و مي توانستم به پيش او بروم!"  به نوعي لحني شاعرانه به فيلم مي بخشد.  «لوتوس» از مستندهايي است كه اگرچه به طور مستقيم به موضوع جنگ و دفاع مقدس نمي پردازد اما به نوعي، آسيب شناسي فضاي سال هاي پس از جنگ و پيامدهاي تلخ  و آسيب هاي روحي ناشي از جنگ را به گونه‌يي ظريف به تصوير مي كشد و بدون نياز به استفاده از كليشه هاي آشناي جنگ، حس عميق دلتنگي هاي مادرانه ي يك پيرزن تنها (مادر شهيد) را به مخاطب خود، انتقال مي دهد. پرداخت كلي مستندهايي از اين دست به گونه‌يي است كه با اندكي مبالغه در فضاسازي و چينش طراحي شده ي اشيا در صحنه و تاكيد بر تك گويي هاي شخصيت اصلي و محوري اثر، به سادگي مي تواند لحني داستان پردازانه به خود بگيرد.   ]]> نقد Mon, 30 Jul 2018 06:55:51 GMT http://www.irandocfest.ir/fa/news/3388/ريشه-درخاك-سايه-درآب فراتر از يك مستند جستجوگر http://www.irandocfest.ir/fa/news/3387/فراتر-يك-مستند-جستجوگر مستند «در جستجوي فريده» قصه زني است كه به دنبال هويت گمشده خود، مرزها را درمي نوردد و در انتها فراتر از هويت فردي؛ رجعتي به ريشه ها و تكه هاي گمشده وجودش دارد. كوروش عطايي و آزاده موسوي را با مستند خوش ساخت «از ايران يك جدايي» در ذهن داريم كه روايتي جذاب از موفقيت جهاني «جدايي نادر از سيمين» بود و اين ويژگي مهم را داشت كه زير سايه فيلم بزرگ فرهادي باقي نماند بلكه يك خاطره جمعي را به شكلي جذاب به ثبت رساند. «در جستجوي فريده» هم در اين ويژگي جذابيت را كه از نوع نگاه اين دو فيلمساز جوان نشأت مي گيرد، به همراه دارد. يك روايت جستجوگرانه گرم و پويا و همراهي برانگيز كه واقعيت را آنچنان با تكيه بر نقاط اوج و فرود دراماتيك بالقوه، جذاب به تصوير مي كشد كه خوشايندتر از يك فيلم داستاني است. قطعاً دست نهادن بر اين سوژه در ميان كيس‌هاي مختلفي كه به دنبال جستجوي هويت گمشده خود هستند، برآمده از درك درستي است كه فيلمسازان از همراستا شدن قصه زندگي فريده با دغدغه ها و نگاه و سبك فيلمسازي خود داشته اند. سبكي كه جذابيت بالقوه سوژه براي جذب و همراهي مخاطب، حرف اول را در آن مي زند و البته نگاه فرامرزي به مخاطب نيز از ويژگي هاي مهم است. وقتي اين دو مولفه در كنار نگاه تخصصي اين دو فيلمساز به مستندسازي قرار مي گيرد، حاصل كار فيلمي خوش ساخت و گرم از همراهي با سوژه اي است كه جزئي نگري زنانه او به عنوان يك ويژگي شخصيت پردازانه به خود فيلم هم پيوند خورده است. فريده زني 40 ساله است كه همه سال هاي عمرش را با خلأ هويتي گذرانده و حالا با غلبه بر ترس هايش براي مواجهه با ناشناخته ها، سفري را آغاز مي كند كه محدود نمي شود به سفر از خاك هلند به ايران. او سفر ناخواسته اش را از همان 6 ماهگي كه در حرم امام رضا (ع) رها شده، آغاز كرده و با سفر از مشهد به شيرخوارگاه تهران و پس از آن فرزندخواندگي خانواده هلندي كونينگ و سكونت در آمستردام؛ كه همگي از اختيار او خارج بوده، يك روح ناآرام را در درون خود پرورانده كه نهايتاً او را واداشته يك بار براي هميشه سفري را با اراده شخصي در پيش بگيرد به سوي ريشه هايش. از اين وجه مي توان گفت فريده يك كيس منحصر به فرد و دراماتيك بالقوه است كه درك درست از اين ويژگي، باعث شده فيلمسازان به زبان و بياني بي پيرايه براي به تصوير كشيدن دنياي او و روح ناآرام و جستجوگرش برسند. به همين دليل مي توان مدعي شد «در جستجوي فريده» از معدود مستندهاي جستجوگري است كه اين ويژگي را نه به عنوان يك سبك بيروني و الحاقي بلكه به عنوان يك ويژگي ذاتي از سوژه محوري خود وام گرفته و آن را بر بستري روان قرار داده تا جاري شود و پيش برود. فيلم شروع و پايان به هم پيوسته و معناداري دارد كه به نوعي با پيوند به يكديگر، حلقه زندگي فريده را تكميل مي كنند؛ زني كه با كشف گذشته و ريشه هايش؛ نه لزوماً هويت فردي، به جهان اطرافش واكنش نشان مي دهد ولو با جارو كردن برگ هاي خشك حياط و ... اين عصاره فيلم و عصاره حيات است؛ زندگي ادامه دارد. هرچند كاراكتر فريده در مقطع تك افتادگي از هويت و گذشته اش نيز به واسطه كارهايي كه انجام داده؛ مثل مددكاري و سر زدن به مراكز نگهداري ناتوانان و ... به نوعي تعامل مثبت خود را با جهان اطرافش؛ هرچند غريبه به اثبات رسانده، اما چگونه است كه اين طبع گرم و روح ناآرام نتوانسته با پدر و مادر و برادر هلندي به تعامل تنگاتنگ برسد؟ پاسخ اين سوال را مي توان به خوبي در سكانس غذا خوردن خانواده دور يك ميز درك كرد؛ سردي كه چه بسا نتوان بابت آن كسي را مقصر دانست اما در تضاد با طبع گرم شرقي و روحيه شكننده فريده، او را بدون مرهم با اشك هايش تنها مي گذارد. آغاز اين سفر نمادين در فيلم، سرآغازي است بر بازسازي خاطره هاي فريده از گذشته و مواجهه او با زادگاهش كه درباره آن تنها عكس هايي ديده و چيزهايي شنيده است. مواجهه اي كه همه داشته هاي اين زن را به چالش مي كشد تا در يكي از شهرهاي مذهبي ايران؛ مشهد با سه خانواده اي مواجه شود كه ممكن است گمشده هاي يكديگر باشند. فيلمسازان با هوشمندي تلاش كرده اند با حذف هر آنچه اين مواجهه و رويارويي بيروني و دروني را خدشه دار مي كند، مخاطب را با بطن اين موقعيت دراماتيك مواجه و تا جاي ممكن حضور خود را كمرنگ كنند تا درامِ واقعيت، پيشبرنده باشد. اين چنين است كه با تماشاي «در جستجوي فريده» با چيزي فراتر از جستجوي يك هويت گمشده مواجه هستيم، ما در اين فيلم در عين رجعت فريده به ريشه هايش، به نوعي در حال بازخواني دوباره خودمان، تاريخ چهل سال گذشته و داشته هاي امروزمان هستيم و رسيدن به اين مهم در دل مستندي جستجوگر، دستاورد مهمي است.   ]]> نقد Mon, 30 Jul 2018 06:50:22 GMT http://www.irandocfest.ir/fa/news/3387/فراتر-يك-مستند-جستجوگر