1 ـ تصویر سیاه است و ناگهان جملهای سکوت را میشکند: «خیلی وقته روستامون رنگ شادی و ازدواج و تولد به خود ندیدهاست.» جمله تمام میشود و سیاهی کات میشود به نمای لانگشات از دشتی فراخ که کوچکترین اثری از زندگی در آن یافت نمیشود.
2 ـ «نان سرد» دربارۀ منطقهای مرزی در شمال غربی ایران واقع در استان اردبیل است که تمام ساکنانش به جز یک خانواده به علت سرما و خشکسالی آنجا را ترک کردهاند. نام روستا جهانخانملو است. در زبان ترکی اهالی این منطقه را جانخانملی نیز مینامند که گویی منتسب به زنی جنگجو و دلاور است که در گذشته و در زمان شاه طهماسب اول در این منطقه میزیستهاست. صدای تنها زنی که در این روستا مانده بهنظر میرسد پژواکی از همان صدای شمشیر جانخانملی باشد. و البته که بهطور کلی از گذشته تا به اکنون مردم این منطقه از اساس به جنگجویی و مقاوت شهره هستند. با این حال به نظر میرسد که سرانجام کارد به استخوان رسیده و فقط تعداد انگشتشماری برای اثبات مقاومت به ارث رسیده از نیاکان باقی ماندهاند.
3 ـ این مستند نیز مشکل اکثر مستندهایی را دارد که به اقلیمهای خاص این چنینی میپردازند. در این مدل از مستندها، مستندساز آنقدر محو بازنمایی مشاهدت عینیاش میشود که از رجوع به ریشهها و همینطور تأثیرات بازمیماند. در این مدل از مستندها، مستندساز باید یک مسئله طرح کند؛ حال این مسئله میتواند در بستری جامعهشناختی طرح شود یا مطلقاً سیاسی یا حتی فلسفی. از دیگر ایدههایی که برای بهترشدنِ این مستند میتوان مطرح کرد این است که ای کاش به ریشههای تاریخی این روستا رجوع میشد و این آدمهای باقیماند که هنوز به اقلیمشان اعتقاد دارند را به جنگجویان گذشتۀ همین اقلیم پیوند میداد؛ مشخصاً این اتفاق میتوانست با یک بررسی تطبیقی میان پیرزن و جانخانملی به بهترین شکل صورت پذیرد. از سویی دیگر مستند علیرغم زمان نهچندان بلندش طولانی مینماید. یکی از دلایل این موضوع اتکای زیاد فیلم بر مصاحبه و مونولوگهای سوژههاست. اصلاً میتوان اینطور نیز برداشت که شاید تمرکز بیش از حد فیلمساز بر زمانِ حالِ استمراریای که بر شخصیتها میگذرد باعث این شدهاست که او نتواند نگاهی فرامتنیتر به اثرِ در حال خلقشدنش داشته باشد. مشکل اساسی این فیلم در این است که به شکلی دقیق و صدالبته عمیق مشخص نمیگردد که این مردم بهواقع چه چیزهایی را از دست دادهاند و در حال حاضر جای چه چیزهای خالی است.